<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="0.92">
	<channel>
		<title>یا زهراسلام الله علیها</title>
		<link>https://tayyebh.kowsarblog.ir/</link>
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
				<item>
			<title>سنگریزه  ریز است و ناچیز</title>
						<description>&lt;p&gt;اما اگر در جوراب یا کفش باشد ،  ما را از راه رفتن باز می‌دارد&amp;nbsp;در زندگی هم ؛ بعضی &amp;#8220;گناهان&amp;#8221; ریز  و ناچیز دیده می شوند&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;اما مانع حرکت به سمت &amp;#8220;ظهور&amp;#8221; امام عصر (عج) هستند:&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f538;کم احترامی یا نامهربانی به والدین؛&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f538;نگاه تحقیرآمیز به فقرا ؛&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f538;تکبر و فخرفروشی به مردم ؛&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f538;منت گذاشتن هنگام کمک کردن ؛&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f538;نپذیرفتن عذر خطای دوستان ؛&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f538;و&amp;#8230;.&lt;br /&gt;
بخشی از سنگریزه های مسیر تکامل ما هستند&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;آنها را باید بموقع کنار بگذاریم &amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;تا بتوانیم  راه را برای ظهور مولای مان هموار سازیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اللهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الفرج&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://tayyebh.kowsarblog.ir/سنگریزه-ریز-است-و-ناچیز&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://tayyebh.kowsarblog.ir/سنگریزه-ریز-است-و-ناچیز</link>
							</item>
				<item>
			<title>امتحان الهی</title>
						<description>&lt;p&gt;فلسفه امتحانات الهی چیست؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;امتحانات الهی برای این است که برای خود انسان معلوم شود چه کاره است و فکری برای رشد خود بکند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;و الّا خدا که از حال بندگان خبر دارد. خداوند مهربان بسیاری از امتحانات را که خارج از توانایی ماست از ما نمی‌گیرد.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
هر امتحانی که از ما گرفته میشود یقینا توانایی موفق شدن در آن را داریم&lt;br /&gt;
وقتی ما به امتحانات خود و نتایج آن توجه نکنیم، دیگر رشد نخواهیم کرد.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://tayyebh.kowsarblog.ir/امتحان-الهی-15&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://tayyebh.kowsarblog.ir/امتحان-الهی-15</link>
							</item>
				<item>
			<title>شب قدر</title>
						<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://tayyebh.kowsarblog.ir/media/blogs/tayyebh/mobile/img_20170613_150347.jpg?mtime=1497350003&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://tayyebh.kowsarblog.ir/media/blogs/tayyebh/mobile/img_20170613_150347.jpg?mtime=1497350003&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-92013 alignnone size-full&quot; width=&quot;640&quot; height=&quot;640&quot; /&gt;&lt;/a&gt;​&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://tayyebh.kowsarblog.ir/شب-قدر-81&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://tayyebh.kowsarblog.ir/شب-قدر-81</link>
							</item>
				<item>
			<title>پاداش ترک گناه</title>
						<description>&lt;p&gt;داستان_واقعیسید محمد اشرف علوی می‏نویسد:&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;« در سفری به مصر، آهنگری را دیدم که با دست خود آهن گداخته را از کوره آهنگری بیرون می‏آورد و روی سندان می‏گذاشت و حرارت آهن به دست وی اثر نمی‏کرد. با خود گفتم این شخص، مردی صالح است که آتش به دست او کارگر نیست. ازاین‏رو، نزد آن مرد رفتم، سلام کردم و گفتم:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«تو را به آن خدایی که این کرامت را به تو لطف کرده است، در حق من دعایی کن.» مرد آهنگر که سخن مرا شنید، گفت: «ای برادر! من آن‏گونه نیستم که تو گمان کرده‏ای.»گفتم: «ای برادر! این کاری که تو می‏کنی، جز از مردمان صالح سر نمی‏زند.»&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت: « گوش کن تا داستان عجیبی را دراین‏باره برای تو شرح دهم. روزی در همین دکان نشسته بودم که ناگاه زنی بسیار زیبا که تا آن روز کسی را به زیبایی او ندیده بودم، نزد من آمد و گفت:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;« برادر! چیزی داری که در راه خدا به من بدهی؟»&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;من که شیفته رخسارش شده بودم، گفتم: «اگر حاضر باشی با من به خانه‏ام بیایی و خواسته مرا اجابت کنی، هرچه بخواهی به تو خواهم داد.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن با ناراحتی گفت: «به خدا سوگند، من زنی نیستم که تن به این کارها بدهم.» گفتم: «پس برخیز و از پیش من برو.»&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن برخاست و رفت تا اینکه از چشم ناپدید شد. پس از چندی دوباره نزد من آمد و گفت: «نیاز و تنگ‏دستی، مرا به تن دادن به خواسته تو وادار کرد.»&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
من برخاستم و دکان را بستم و وی را به خانه بردم. چون به خانه رسیدیم، گفت: «ای مرد! من کودکانی خردسال دارم که آنها را گرسنه در خانه گذاشته‏ام و بدینجا آمده‏ام. اگر چیزی به من بدهی تا برای آنها ببرم و دوباره نزد تو باز گردم، به من محبت کرده‏ای.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;من از او پیمان گرفتم که باز گردد. سپس چند درهم به وی دادم. آن زن بیرون رفت و پس از ساعتی بازگشت. من برخاستم و در خانه را بستم و بر آن قفل زدم.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
زن گفت: «چرا چنین می‏کنی؟» گفتم: «از ترس مردم.» زن گفت: «پس چرا از خدای مردم نمی‏ترسی؟» گفتم:&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«خداوند، آمرزنده و مهربان است.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;این سخن را گفتم و به طرف او رفتم.دیدم که وی چون شاخه بیدی می‏لرزد و سیلاب اشک بر رخسارش روان است. به او گفتم: «از چه وحشت داری و چرا این‏گونه می‏لرزی؟ » زن گفت: «از ترس خدای عزوجل.» سپس ادامه داد: «ای مرد! اگر به خاطر خدا از من دست برداری و رهایم کنی، ضمانت می‏کنم که خداوند تو را در دنیا و آخرت به آتش نسوزاند.» من که وی را با آن حال دیدم و سخنانش را شنیدم، برخاستم و هرچه داشتم به او دادم و گفتم: «ای زن! این اموال را بردار و به دنبال کار خود برو که من تو را به خاطر خداوند متعال رها کردم.»&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زن برخاست و رفت. اندکی بعد به خواب رفتم و در خواب بانوی محترمی که تاجی از یاقوت بر سر داشت، نزد من آمد و گفت: «ای مرد! خدا از جانب ما جزای خیرت دهد.» پرسیدم: شما کیستید؟ فرمود: «من مادر همان زنی هستم که نزد تو آمد و تو به خاطر خدا از او گذشتی. خدا در دنیا و آخرت تو را به آتش نسوزاند.» پرسیدم: «آن زن از کدام خاندان بود؟» فرمود: «از ذریه و نسل رسول خدا (صلّی ‏الله علیه و آله و سلّم).» من که این سخن را شنیدم، خدای تعالی را شکر کردم که مرا موفق داشت و از گناه حفظم کرد و به یاد این آیه افتادم که خداوند می‏فرماید:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«إِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خدا می‏خواهد هر پلیدی را از شما خاندان نبوت ببرد و شما را از هر عیبی پاک و منزه گرداند.» (احزاب: 33) سپس از خواب بیدار شدم و از آن روز تاکنون آتش دنیا مرا نمی‏سوزاند و امیدوارم آتش آخرت نیز مرا نسوزاند».1&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
پی نوشت :&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;1. نک: فضائل‏السادات، صص 240 و 241.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;برگرفته از : کتاب «گناه گریزی» / سیدحسین اسحاقی / نشر دفتر عقل&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://tayyebh.kowsarblog.ir/پاداش-ترک-گناه&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://tayyebh.kowsarblog.ir/پاداش-ترک-گناه</link>
							</item>
				<item>
			<title>روزمعلم مبارک باد</title>
						<description>&lt;p&gt;امام سجاد (علیه السلام) فرمودند:&lt;br /&gt;
حق استاد تو اين است كه:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به او احترام گذارى،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;محضرش را محترم دارى،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با دقت به سخنانش گوش بسپارى،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;رويت به او باشد و به او توجّه نمايى،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;صدايت را بر صداى او بلندتر نكنى،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;هرگاه كسى از او سؤالى كند تو جواب ندهى، بلكه بگذارى خودش جواب دهد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در محضر او با كسى سخن نگويى،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در حضور او از كسى غيبت نكنى،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اگر پيش تو از او بدگويى شود، از وى دفاع كنى.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;عيب هايش را بپوشانى،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خوبيها و صفات نيكش را آشكار سازى،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با دشمن او همنشينى نكنى و با دوستش دشمنى نورزى.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;هر گاه اين كارها را كردى فرشتگانِ خدا درباره ات گواهى دهند كه تو براى رضای خداوند بلند نام، نه براى مردم، نزد آن استاد رفته اى و دانش او را فرا گرفته اى.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
(الخصال : 567/1)&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://tayyebh.kowsarblog.ir/روزمعلم-مبارک-باد&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://tayyebh.kowsarblog.ir/روزمعلم-مبارک-باد</link>
							</item>
				<item>
			<title>سلام امام زمانم</title>
						<description>&lt;p&gt;فلسفه ی تنهایی را؛هرچقد هم که خوب ببافند؛&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بازهم بی قواره برتن ادم زار می زند!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بی تو؛همه تنهاییم&amp;#8230;&lt;br /&gt;
یا صاحب الزمان&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://tayyebh.kowsarblog.ir/سلام-امام-زمانم-6&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://tayyebh.kowsarblog.ir/سلام-امام-زمانم-6</link>
							</item>
				<item>
			<title>داستان کوتاه پسری که دختری را کشت</title>
						<description>&lt;p&gt;﷽&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گوشه چادرش که خاکی شده بود&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گیر کرده بود به سیم‌خاردارهای حاشیه راه&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;هر چه تلاش کرد دید نزدیک است چادر پاره شود&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یکی از جوان‌های خادم راهیان نور داشت رد می‌شد&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت خانوم اجازه هست کمک کنم؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دختر دید انگار خدا یکی را رسانده&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;جوان بسیجی که سر و صورتش پر بود از گرد و غبار فکه&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خم شد تا ارام چادر را جدا کند&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دختر دید روی کفش هایش قطره‌ اشکی چکیده است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دید از بین گونه‌های پسر رد اشکی راه باز کرده&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با تعجب فکر کرد به خاطر گرد و خاک است که از چشم آن جوان اشک می‌آید و با لبخند گفت:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ببخشید چیزی شده؟ گرد و غبار اذیتتون کرده؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چادر جدا شد از بین سیم خاردارها و پسر حالا پا شده بود و ایستاده بود و آرام قصد رفتن داشت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پسر گفت؛ نه خانوم؛ از بچگی به چادر خاکی حساس بودم و با دیدنش چشمام بهونه میگیره، ببخشید.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یا حق گفت و رفت و حالا دختر بود که بین سیم‌خاردارها مانده بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مانده بود که این چه امانت سنگینی است که بر دوش می‌کشد و چقدر بعضی‌ها را یاد کوچه و مادر می‌اندازد.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://tayyebh.kowsarblog.ir/داستان-کوتاه-پسری-که-دختری&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://tayyebh.kowsarblog.ir/داستان-کوتاه-پسری-که-دختری</link>
							</item>
				<item>
			<title>عقوبت بی اعتنایی ب مادر</title>
						<description>&lt;p&gt;امام محمدباقر علیه السلام فرمودند:&lt;br /&gt;
كَانَ فِي بَنِي إِسْرَائِيلَ عَابِدٌ يُقَالُ لَهُ جُرَيْحٌ وَ كَانَ يَتَعَبَّدُ فِي صَوْمَعَةٍ &amp;#8230;&lt;br /&gt;
عابدى در بنى اسرائيل بود به نام جُرَیح و در عبادتگاهی عبادت ميكرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مادرش نزد او آمد، در حالیکه داشت نماز میخواند؛ او را صدا زد ولی پاسخ نداد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مادر برگشت و دو مرتبه آمد و او را صدا زد؛ ولی بار هم آن عابد جواب مادرش را نداد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مادر برگشت و بار سوم آمد، ولی باز هم آن عابد پاسخ مادرش را نداد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آن مادر برگشت و ميگفت: از خدای بنی اسراییل میخواهم که تو را خوار و ذلیل کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;فرداى آن روز فاحشه ‏اى آمد و کنار عبادتگاه او نشست و درد زائيدنش گرفت؛ و مدعى شد كه فرزندش از جُرَیح است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در بنى اسرائيل شایع شد كسى كه مردم را به خاطر زنا سرزنش ميكرد، خودش زنا كرده است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پادشاه دستور داد آن عابد را به صلیب بکشند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مادرش نزد او آمد، در حالیکه به صورت خودش، لطمه (سیلی)  میزد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;عابد به مادرش گفت: خاموش باش که اين اثر نفرين تو است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چون مردم اين سخن او را شنيدند، گفتند: الان ما باید چه کنیم؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت بچه را بياوريد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بچه را آوردند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;عابد، بچه را گرفت و گفت: پدرت كيست؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آن نوزاد پاسخ داد: فلان چوپان.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پس خدا تهمتی را که به عابد زده بودند، رد کرد؛ و جُرَیح سوگند خورد كه از مادرش جدا نشود و همواره در خدمت او باشد.&lt;br /&gt;
بحارالانوار جلد 71 صفحه 75&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://tayyebh.kowsarblog.ir/عقوبت-بی-اعتنایی-ب-مادر&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://tayyebh.kowsarblog.ir/عقوبت-بی-اعتنایی-ب-مادر</link>
							</item>
			</channel>
</rss>
