داستان کوتاه پسری که دختری را کشت
31 فروردین 1396 توسط طيبه عليوردي لو
﷽ گوشه چادرش که خاکی شده بود گیر کرده بود به سیمخاردارهای حاشیه راه هر چه تلاش کرد دید نزدیک است چادر پاره شود یکی از جوانهای خادم راهیان نور داشت رد میشد گفت خانوم اجازه هست کمک کنم؟ دختر دید انگار خدا یکی را رسانده جوان بسیجی که سر و صورتش پر… بیشتر »